تبليغاتX
خلوت برنزی

دست مزن!چشم،ببستم دودست               راه مرو!چشم دوپایم شکست

حرف مزن!قطع نمودم سخن                 نطق مکن!چشم ببستم دهن

هیچ نفهم!این سخن عنوان مکن             خواهش نافهمی انسان مکن

لال شوم،کورشوم،کرشوم                    لیک محال است که من خر شوم

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:53 |

روزی صحبت از پیری بود.نور الدین جهانگیر،چهارمین پادشاه گور کانی هندی،فی البداهه گفت:چرا خم گشته می گردند پیران جهان دیده؟«نورجهان»فوری گفت:به زیر خاک می جویند ایام جوانی را...

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:51 |

آورده اند...

      یکی از معاریف،گوسپندان داشت وهر روز شیر ان گوسپندان بدوشی واب بسیار بر ان ریختی.

(شبان)گفتی ای خواجه خیانت نکن که عاقبت ان وخیم است.خواجه بدان التفات نکردی.روزی گوسپندان در دامن کوهی بودند.ناگاه در ان کوه بارانی عظیم امد وسیلی روان شد  وجمله ی گوسپندان را ببرد. شبان به زدیک خواجه آمد،خواجه گفت:چرا گوسپندان را نیاوردی؟شبان گفت:آن اب ها که با شیر می امیختی جمله جمع گشت و سیل شد،بیامدو گوسپندان را برد تا عاقلان را معلوم شود در خیانت برکت نیست...

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:21 |

آنگاه که انسان به عشق راستین  اجازه ی ظهور دهد  ان ساختارهای نهادینه ی پیشین نابود می شود وتوازن  هرچه درست و حقیقت می پنداشتیم  بر هم می خورد .جهان زمانی حقیقی است که انسان عشق را بشناسد... پیش از ان زندگی میکنیم با این خیال که عشق را می شناسیم  اما شهامتش را نداریم تا انطور که هست با آن روبه رو شویم .عشق نیرویی وحشی است اگر بکوشیم مهارش کنیم نابودمان می کند  اگر  بخواهیم اسیرش کنیم مارا به بردگی می کشاند  اگر سعی کنیم انرا بفهمیم در سرگشتگی و حیرانی  بر جایمان می گذارد.این نیرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد  تا ما را به خدا وبه هم نزدیک تر کند.واما باز اینطور که امروز عشق می ورزیم  برای هر دققه ارامش باید یک ساعت اضطراب بکشیم...

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 11:47 |

از میان تمام نواهای زمینی،

نوایی که به دور ترین نقطه در اسمان راه میابد،

موسیقی موزون قلب عاشق است.

عشق رود زندگی در جهان است.

میندیش که با دیدن جویباری کوچک،

یا با رسیدن به نخستین چشمه حقیر،

عشق را شناخته ای.

تا ان زمان که از میان دره های خارایین نگذری،

وجویبار را گم نکنی،

ومرغزارها را پشت سر نگذاری،

وجویبار را ببینی که هر اینه گسترده تروژرفتر می گردد،

تا انجا که کشتی ها بر پهنه ی ان پیش میرانند،

تا به فراسوی مرغزار پاننهاده ای،

وبه اقیانوس بی انتها نرسیده ای،

تا تمامی این گنجها را به اعماق این اقیانوس نسپرده ای،

در نخواهی یافت که عشق چیست….

 


+ نوشته هاي برنزي مینا جی در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 9:35 |

چقدر خوبه ادم یه دوستی داشته باشه که فقط اونو به عنوان یه دوست ،دوست داشته باشه...

نه به خاطره اینکه به اون احتیاج داشته باشه،نه به خاطره اینکه نیازشو برطرف کنه،نه به خاطره اینکه تنهائیشو پر کنه،نه به خاطر اینکه پیش بقیه نشونش بده وبهش بنازه...اونو فقط به خاطر وجودش  دوست داشته باشه...بدونه اینکه حتی چهره وصدای اونو دیده و شنیده باشه...

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 11:9 |

قطرات سه گانه

روزی هنگام سحر گاهان ،رب النوع(خورشید)سپیده دم از نزدیکی گل سرخ شکفته ای می گذشت .سه قطره آب بر روی برگ گل مشاهده نمود که او را صدا کردند .

چه گویید ای قطرات درخشان؟

می خواهیم در میان ما حکم شوی .

مطلب چیست؟

ما سه قطره ایم که هر یک از جائی امده ایم :می خواهیم بدانیم کدام بهتریم.

اول تو خود را معرفی کن.

یکی از قطرات جنبشی کردو گفت:

من از ابر فرود امده ام  من دختر دریاو نماینده ی اقیانوس مواجم.

دومی گفت:من ژاله و پیشرو بامدادم.مرا مشاطه و زینت بخش ریاحین و ازهار می نامند.

دخترک من!توکیستی؟

من چیزی نیستم.از چشم دختری افتاده ام.نخستین بار تبسمی بودم،مدتی دوستی نام داشتم،اکنون اشک نامیده می شوم.

دوقطره ی اولی  خندیدنداما رب النوع قطره ی سومی را به دست گرفت و گفت :

هان!به خود بازآیید و خود ستانی ننمایید .این از شما پاکیزه ترو  گران بهاتر است.

این بخار لطیفی است  که از قلب بر خاسته و از مجرای دیده فرود امده است!

این بگفت و قطره ی اشک را مکیدو از نظر غایب گشت...


+ نوشته هاي برنزي مینا جی در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 9:20 |
انار عاشق

از اواخر بها برگ درختها شروع به ریختن کردن تا الان که تقریبا همه ی برگ هاشون ریخته و از میوه هم دیگه خبری نیست.
ما تو حیاط خونمون یه درخت انار داریم که روبه روش هم یه گلدون گل رز.
درخت ما هم اول میوه هاش شروع به ریختن کردند دونه دونه می خواستن نیروی جاذبه ی زمین راثابت کنند...کم کم برگهاش هم ریخت تا اینکه دیروز من از پنجره نگاهش می کردم دیگه هیچ برگی رو شاخه هاش نمونده .یعنی برگها و میوه ها از درخت سیر شدند که خودشون رو از شاخه ها جدا کردند یا درخت هوس بازو دیگه اونا رو تنها می زاره به عشق میوه و برگ های جدیدو سرسبز ...نمی دونم...می گن یه طرفه نباید قضاوت کرد...
اما هرچه که هست یه اناری پیدا شد که عاشق همیشگی شاخه اش بشه شایدم این عشق دوطرفه باشه...اتفاق کاملا برنزی افتاده یه درخت تقریبا تنومند که همه ی برگهاشو از دست داده و فقط وفقط یه میوه رو بالاترین شاخه اش مونده...
دقیقا همون گل رز هم هر روز یه غنچه میده تابستون و بهار رمقی برای غنچه دادن نداشت اما الان اونم تحت تاثیر قرار گرفته ...مثل عکسها و نقاشیها...
به نظرتون عشق اینا تا کی دووم میاره بالاخره که یه باد تند انار عاشق و فوتش می کنه و می اندازتش ...الهی...حتما غنچه های اون گل رز هم خشک می شن...
یکمی داستانیه اما واقعیه
 
+ نوشته هاي برنزي مینا جی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 8:36 |
سلام
خدا جونم خیلی مهربونی

دوست دارم بنویسم اما قلمم کمکم نمی کنه قلم هم قلمای قدیم، فکر نکرده کاغذو سیاه می کردن
اما الانی ها هر چی رو میندازیم انگار نه انگار شاید دوست دارن بیشتر بکشند...
البته تقصیر خودمه آره مدتی بود تمام اوغات بیکاریمو مشغول سیاه کردن و طرح زدن در کاغذهای A4بودم قلم بیچاره هم دیگه نوشتنو فراموش کرده ...
مث قدیما دیگه نمی تونم احساسمو با نوشتن بیان کنم...
کاش زندگی اونجوری بود که تو نقاشی ها می کشیم.یکی می گفت هر کسی می تونه زندگیشو اونجور که تو ذهنش طراحی می کنه بگذرونه اگه با مواد رنگی و جذاب و شاد باشه زندگیش همون جوری می شه اگه فقط قلم سیاه و انتخاب کنه با همه ی قشنگی که رنگ سیاه داره دچار افسردگی و زندگی یکنواخت ویکرنگی می شه ...یکمی موضوع فلسفی شد...خوب اگه فقط یه رنگ انتخاب کنیم اما یه رنگ شاد چی؟؟؟اونجوری هم باز یکنواخت می شه و چشم آدم و می زنه وخستگی میاره.
رنگا پیش همدیگه و ترکیبشونه که قشنگه...
+ نوشته هاي برنزي مینا جی در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 9:9 |
محبوبم سوی من آمده است


قلب من چون پرنده ی نغمه خوانی است
که آشیان در نیلوفر آبی دارد
قلب من چون درخت سیبی است
کخ در زیر بار میوه های پرآب شاخسار خم کرده است
قلب من چون صدف رنگین کمانی است
که بر دریای آرام پیش میراند
قلب من شادتر از تمام اینهاست
چون محبوبم سوی من امده است
سریری از ابریشم و پرنیان بر پا کنید
ان را به ساتن هخای زیبا و ارغوانی بیارائید
در بطن کبوتر ها و انارستان
ودر کنار طاووسهای صد چشم جایش دهید
در میان دانه های انگورهای طلائی و نقره ای
 ودر ربرگها وزنبق های سیم گون تندیس او بیافرینید
آری
روز تولد حیات من فرا رسیده است
محبوبم سوی من آمده است.
 
+ نوشته هاي برنزي مینا جی در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 12:23 |