گاهي كنار پنجره مي ايستم
وبه فردا مي انديشم
فردا...
فردائي كه چون ديروز پنهان
است.
پنهان در مه
غم غربت را در گلويم خفه مي
كنم
تا كي گلواژه ي اميد
قلب سردم را به تپش وا
داردومنادي بهار باشد.
تا كي نويد فرداي روشن را
با پرستوي عاشق در ميان
بگذارد.
مي خواهم بگويم از تنهائي
از بي كسي واز غريبي
از غربتي كه تمام وجودم را
انباشته
تمام وجودم را
ايا فردا مي رسد؟
ايا فردا مي رسد روزي كه
انديشه هايم
چون حباب نباشند
زود گذر و نا پيدا!
بيا بيا اي تك سوار سپيد پوش
بيا.
بيا و انديشه هاي بي سامانم
را سامان بخش
وفلك گمشده ام را به جاده
خيس عشق باز گردان
آه لحظه ها اندكي آرامتر
اندكي آرامتر تا او بيايد
ودست هاي خيس و نازكم را در
دست بگيردو...
...
لحظه ها ارامتر نشدند و
اين جمعه هم گذشت اما
نيامدي...
حتي اگر لحظه ها تند تر از
حد معمول
هم حركت كنند من همچنان
منتظر خواهم ماند.
