تبليغاتX
خلوت برنزی

گاهي كنار پنجره مي ايستم

 

وبه فردا مي انديشم

 

فردا...

 

فردائي كه چون ديروز پنهان است.

 

پنهان در مه

 

غم غربت را در گلويم خفه مي كنم

 

تا كي گلواژه ي اميد

 

قلب سردم را به تپش وا داردومنادي بهار باشد.

 

تا كي نويد فرداي روشن را

 

با پرستوي عاشق در ميان بگذارد.

 

مي خواهم بگويم از تنهائي

 

از بي كسي واز غريبي

 

از غربتي كه تمام وجودم را انباشته

 

تمام وجودم را

 

ايا فردا مي رسد؟

 

ايا فردا مي رسد روزي كه انديشه هايم

 

چون حباب نباشند

 

زود گذر و نا پيدا!

 

بيا بيا اي تك سوار سپيد پوش بيا.

 

بيا و انديشه هاي بي سامانم را سامان بخش

 

وفلك گمشده ام را به جاده خيس عشق باز گردان

 

آه لحظه ها اندكي آرامتر

 

اندكي آرامتر تا او بيايد

 

ودست هاي خيس و نازكم را در دست بگيردو...

 

...

 

لحظه ها ارامتر نشدند و

 

اين جمعه هم گذشت اما

 

نيامدي...

 

حتي اگر لحظه ها تند تر از حد معمول

 

هم حركت كنند من همچنان

 

منتظر خواهم ماند.

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 18:10 |

هستم وهستي

اما سياهي نه تنها وجودمان را

بلكه اطرافمان راهم فرا گرفته طوري كه همديگر را اصلاا نمي بينيم

چه رسد كه درك كنيم و بفهميم…!

شايد باريكه ي نوري نجات بخش قلب هاي زنجير شدهيمان باشد.

شايد كسي پيدا شودپنجره ي فرسوده ي گوشه ي اتاق را تا نيمه باز كند

كه اگر شود

نور راهي براي ورود پيدا خواهد كرد

اما چه فايده

در اين صورت فقط فضاروشن خواهد شدو

چشمانمانما موفق به ديدنظاهر خواهند شد!

قلب هايمان همچنان تاريك و تارند

براستي سياهي انرا چگونه پاك كنيم

كسي مي تواند كمك كند؟

ايا پنجره اي كاملا باز فايده اي دارد؟

اصلا نور اثري دارد؟

نه ....

راه حل پاك وزلال كردن ان در گرو دو راز است

عنايت او همت خود

همت براي اينكه واقعيت را انجور كه هست درك كنيم و

قصد مقابله وعوض كردن انرا از سر بيرون كنيم

خود را باشرايط وفق دهيم البته نه به اين منظور كه هميشه تسليم باشيم

درست فكر كنيم وبهترين و منطقي ترين را انتخاب كنيم

البته

بهتريني كه فقط به نفع خود باشد درست نيست

بايد همت كنيم و خود خواهي راكنار بگذاريم

درسته همه ي اين كارها فقط با عنايت او به بهترين شكل و درست انجام مي شود

پس در اخر عاجزانه از خودت كمك مي خواهيم

 

از ما روي مگردان و دستي از بينوايان محتاج بگير...

 

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 6:47 |

 

 

 

 

انتظار

 

 

 

انتظار همان قرار ساده است بين من و تو و دستانت.

 

من بروم تو بماني ودستهايت رها شود.

 

انتظار همان قسم ساده است. بين گام هاي من و چشم هاي تو.

 

گام هايم به عادت سفر سلام كند وچشمانت با قدم هايم بيگانه.

 

انتظار رسم ديدن و شنيدن ترانه هاي توست

 

زمزمه ي اهنگ هايي كه هنوز نساخته اي و نگراني براي درد هايي كه هنوز نكشيده اي .

 

انتظار يعني بيا اين جاده مال توست .

 

انتهايش كوچه باغي است پر از گوش هاي شنوا و دل هاي كهنه .

 

روزي خواهي رسي كه همه رفته اند .

 

و...

 

روي ديوار اخرين باغ اين كو چه نوشته اند :

 

 مقصد بعدي خدا مي داند!

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 15:46 |


گزارشی از گنبد جبلیه کرمان

 

گنبدی با تاریخ نسبتا مجهول...

در منتهى اليه شرقى شهر كرمان و در نزديكى جنگل دست كاشت قائم، گنبد بزرگ و زيبايى از سنگ و گچ قرار دارد. كه از جهات مختلف مورد توجه گردشگران قرار مي گيرد.

در داخل گنبد ظاهرا گچ كاريها وتزئيناتي وجود داشته كه قسمت بالا فرو ريخته و قسمت پائين تخريب شده است.

در مورد اين گنبد سر پرستي سايكس در كتاب مي نويسد:از قبرستان كه

رد مي شويد يك ساختمان 8 ضلعي سنگي خواهيد ديدكه گنبدي به شكل دو هلال بران قرار گرفته است.و نوك ان آجري ومنتهي اليه آن دايره شكل است.اين محل را جبليه سنگي كرمان كه همين گنبد جبليه است مي نامند.

 

اين محل مقبره زرتشتيان بوده كه برخي معتقدندمزار سيد محمد در انجا قرار داشته كه بعد از تخريب قبرستان سنگ ان را برداشته ودر نما به كار برده اند . شگفتي ديگر اين بنا اين است كه ملات اين بنا با شير شتر ساخته شده است.كه همين امر را علت استحكام اين بناي كم شناخته شده مي دانند.

 

وضعيت فعلى
گنبد جبليه كرمان در سال ۱۳۱۶ شمسى به ثبت رسيدواز 3 سال قبل ان به ثبت اثار ملي رسيده بودو اخيرا مرمت شده وبه عنوان موزه سنگ(كتيبه هاي تاريخي )در امده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 22:12 |

بيا تا برات بگم

 

اسمون سياه شده

 

ديگه هر پنجره اي به ديواري باز شده

 

بيا تا برات بگم

 

گل تو گلدون خشكيده

 

دست سردم تا حالا دست گرمي نديده

 

بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم

 

گم بشيم تو رويا ها

 

قصه از غصه بگيم

 

بيا تا برات بگم

 

قصه ي بره و گرگ

 

كه چه جور اشنا شدن

 

توي اين دشت بزرگ

 

اخه شب بود مي دوني

 

بره گرگ و نمي ديد

 

بره از گرگ سياه حرفاي خوبي شنيد

 

بره ي تنها رو گرگ

 

به يه شهر تازه برد

 

بره تا رفت تو خيال

 

گرگ پريد و اونو خورد

 

بره باور نمي كرد

 

گفت شايد خواب مي بينم

 

اما ديد جاي دلش

 

خالي مونده تو سينه

 

بيا تا برات بگم

 

تو همون گرگ بدي

 

كه با نيرنگ و فريب

 

به سراغم اومدي!!!

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 19:41 |