|
سحر نبود اما
نور از شيشه ي پنجره پشت پلك ها يم افتادو به قلبم راه يا فت
وستاره اي در قلبم چشمك زد ...
يك ان مثل همه ي خوش باور ها باور كردم كه
روز از دل ظلمت مثل اب حيات از درون تاريكي زاييده شده
اما نور تنها يك لحظه پائيد و صبح از دروغ خود سياهروي شده بود.
به حياط نگاه كردم خورشيد با سر شاخه هاي بيد مجنون جلوي حياط
كه نه از شرمساري بلكه به عادت هميشگي سر به زير داشت سلام و احوال پرسي كردوبراي ثواب به درخت هاي لخت سر كشيدو صبح بخير گفت .
مژده شان داد كه به زودي رخت سبز عيد شان را در بر مي كنندو اگر برد بار باشند شكوفه ها يا گل هايشان نقش هاي رنگي پوشش سبزشان مي شوند.
انگار درختان لب به سخن گشوده بودند ما هنوز تن را از گرد و خاك زمستان پاك نكرده ايم ...
خورشيد خنده شكفت و گفت:
غمتان كم اسمان بغض مي كند
بغضش كه تركيد سرو تن شما را مي شويد...
درختان وعده ي خورشيد را باور نكردند.
گرد پيري بر ساقه هايشان نشسته بودو حافظه شان ياري نمي داد.
باز سر تكان دادندو خورشيد گفت هر روز از روز ديگر گرمتر ودرخشان تر بر شما مي تابيدم ...
يادتان نيست.............
آواز يك پرنده ي صبح خوان از جايي به گوش رسيد
گنجشكان با شادماني از ميان برگ هاي سوزني كاج جوابش را دادند.
در باره ي بهار در حال كنكاش بودند.
اري يك معجزه است اينكه درختان لخت از زمستان جان سالم به سر برده اند...
يك روز صبح مي بيني گرده ي سبز روي انها پاشيده شده چندي بعد لباسهايشان تمام كمال اماده است..با خود مي گو ي افريدگار با چه مهارتي انها را اراسته ...
اري عرق خورشيد طلاست نور مهتاب نقره و قطره هاي باران گوهر زندگي ...
حال تامل كن كه درخت تنها سر مايه دار اين همه جواهر است.
+ نوشته هاي برنزي مینا جی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت
14:42 |
ميخ هاي روي
ديوار پسر بچه اي
بود كه اخلاق خوبي نداشت.پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار
كه عصباني مي شودبايد يك ميخ به ديوار بكوبد. روز اول پسر
بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد.طي چند هفته بعدهمان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيت
اش را كنترل كند تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه
مهار كردن عصبانيتش اسانتر از كوبيدن
ميخها بر ديوار است ... او اين نكته
را به پدرش گفت و پدر هم پيشنهاد كرد كه از اين به بعد هر روز كه مي
تواند عصبا نيتش را مهار كند يكي از ميخ ها را از ديوار بيرون اورد روزها گذشت و
پسر بچه سر انجام توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون اورده
است. پدر دست پسر
بچه را گرفت وبه كنار ديوار بردو گفت:پسرم! تو كار خوبي
انجام دادي اما به سوراخ ها نگاه كن ديوار هرگز مثل گذشته نمي شود وقتي تو در
هنگام عصبانيت حر فاي بدي مي زني ان حرفا هم چنين اثاري به جاي مي گذارند تو مي تواني
چا قويي در دل انسان فرو كني و انرا بيرون
اوري اما هزاران
بار عذر خواهي هم فايده اي نداره ان زخم سر جايش هست. زخم زبان هم
به اندازه ي زخم چاقو دردناك است... + نوشته هاي برنزي مینا جی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت
17:47 |
چقدر سخته چقدر سخته تو
چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه
زخم هميشگي روبه قلبت هديه داد دور بزني و به جاي
اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه
هنوز هم دوسش داري چقدر سخته دلت
بخوادسرت رو باز به ديواري تكيه بدي كه يك بار زير
اوار غرورش تموم وجودت له شده چقدر سحته تو
خيالت سا عت ها باهاش حرف بزني اما وقتي
ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته
وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك
گونه هاتو خيس كنه اما مجبور
باشي بخندي تا نفهمه هنوز هم دوسش داري چقدر سخته گل
ارزو هاتو تو باغ ديگري
ببينيوهزار بار تو خودت بشكني و اونوقت اروم
زير لب بگي گل من باغچه نو
مبارك + نوشته هاي برنزي مینا جی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت
17:45 |
يه مدتي بود كه به وبلاگم سر
نمي زدم نمي دونم چرا شايد بخاطر كمبود
وقت اما نه اين دليل قانع كنده اي
نيست اگر مي خواستم وقت به اندازه ي كافي داشتم شايد هم به خاطر اين بود كه
احساس مي كردم هيچ كس مشتاق خوندن نوشته هاي
من نيست... كه يه دفعه يه تلنگري بهم خورد يكي تو خودم بهم گفت :اين نوشته
ها ارزش دارن حتما نبايد كه يكي غير خودت
اونها رو بخونه و نظر بده... ارزش اين نوشته ها در اينه كه
در اينده همين خود خودت هستي كه مشتاقي
نوشته هاي قديمي رو مرور كني و خاطرات و حس هايي رو كه داشتي و
ميون كلمات پنهونشون كردي را بياد
بيا وري اونوقته كه لذت مي بري ... درسته... + نوشته هاي برنزي مینا جی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت
17:43 |
نام سنگ هاي متولدين ماه مهر + نوشته هاي برنزي مینا جی در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت
7:20 |
|
|