سلام
خدا جونم خیلی مهربونی
دوست دارم بنویسم اما قلمم کمکم نمی کنه قلم هم قلمای قدیم، فکر نکرده کاغذو سیاه می کردن
اما الانی ها هر چی رو میندازیم انگار نه انگار شاید دوست دارن بیشتر بکشند...
البته تقصیر خودمه آره مدتی بود تمام اوغات بیکاریمو مشغول سیاه کردن و طرح زدن در کاغذهای A4بودم قلم بیچاره هم دیگه نوشتنو فراموش کرده ...
مث قدیما دیگه نمی تونم احساسمو با نوشتن بیان کنم...
کاش زندگی اونجوری بود که تو نقاشی ها می کشیم.یکی می گفت هر کسی می تونه زندگیشو اونجور که تو ذهنش طراحی می کنه بگذرونه اگه با مواد رنگی و جذاب و شاد باشه زندگیش همون جوری می شه اگه فقط قلم سیاه و انتخاب کنه با همه ی قشنگی که رنگ سیاه داره دچار افسردگی و زندگی یکنواخت ویکرنگی می شه ...یکمی موضوع فلسفی شد...خوب اگه فقط یه رنگ انتخاب کنیم اما یه رنگ شاد چی؟؟؟اونجوری هم باز یکنواخت می شه و چشم آدم و می زنه وخستگی میاره.
رنگا پیش همدیگه و ترکیبشونه که قشنگه...
خدا جونم خیلی مهربونی
دوست دارم بنویسم اما قلمم کمکم نمی کنه قلم هم قلمای قدیم، فکر نکرده کاغذو سیاه می کردن
اما الانی ها هر چی رو میندازیم انگار نه انگار شاید دوست دارن بیشتر بکشند...
البته تقصیر خودمه آره مدتی بود تمام اوغات بیکاریمو مشغول سیاه کردن و طرح زدن در کاغذهای A4بودم قلم بیچاره هم دیگه نوشتنو فراموش کرده ...
مث قدیما دیگه نمی تونم احساسمو با نوشتن بیان کنم...
کاش زندگی اونجوری بود که تو نقاشی ها می کشیم.یکی می گفت هر کسی می تونه زندگیشو اونجور که تو ذهنش طراحی می کنه بگذرونه اگه با مواد رنگی و جذاب و شاد باشه زندگیش همون جوری می شه اگه فقط قلم سیاه و انتخاب کنه با همه ی قشنگی که رنگ سیاه داره دچار افسردگی و زندگی یکنواخت ویکرنگی می شه ...یکمی موضوع فلسفی شد...خوب اگه فقط یه رنگ انتخاب کنیم اما یه رنگ شاد چی؟؟؟اونجوری هم باز یکنواخت می شه و چشم آدم و می زنه وخستگی میاره.
رنگا پیش همدیگه و ترکیبشونه که قشنگه...
+ نوشته هاي برنزي مینا جی در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت
9:9 |

