تبليغاتX
خلوت برنزی

سلام،سلام به روی  ماه  عزیزتزین هام......

خوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــین؟


این ماهم تموم شد...یعنی داره تموم میشه...

قبل ماه رمضون همش دم از سختی و اینکه نمی تونیم تو این روزای گرم روزه بگیریم میزدیم اما حالا انگاری یه کار خیلی اسون انجام دادیم...به نظرم اصلا سخت نبود...

تو ماه رمضون ادم یه جور دیگه ارامش داره  احساس امنیت شدید میکنه...خیلی حس باحالیه...مگه نه؟

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 6:48 |

سلام ،یه سلام پر از انرزی


اول از همه باید یه خسته نباشی پر ملات به خودم بگم تو این چن وقت خیلی زحمت کشیدم

البته تا باشه از این زحمتها ،خدا کنه حداقل نتیجه بده...

چن وقتیه  دلم همش بهونه میگیره،به یه تنوع بزرگ احتیاج دارم همه چی برام یکنواخت و خسته کننده شده ...

خیلی وقت بود  نمی نوشتم دلم تنگ شده بود...



+ نوشته هاي برنزي مینا جی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 14:44 |

آورده اند...

      یکی از معاریف،گوسپندان داشت وهر روز شیر ان گوسپندان بدوشی واب بسیار بر ان ریختی.

(شبان)گفتی ای خواجه خیانت نکن که عاقبت ان وخیم است.خواجه بدان التفات نکردی.روزی گوسپندان در دامن کوهی بودند.ناگاه در ان کوه بارانی عظیم امد وسیلی روان شد  وجمله ی گوسپندان را ببرد. شبان به زدیک خواجه آمد،خواجه گفت:چرا گوسپندان را نیاوردی؟شبان گفت:آن اب ها که با شیر می امیختی جمله جمع گشت و سیل شد،بیامدو گوسپندان را برد تا عاقلان را معلوم شود در خیانت برکت نیست...

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:21 |

آنگاه که انسان به عشق راستین  اجازه ی ظهور دهد  ان ساختارهای نهادینه ی پیشین نابود می شود وتوازن  هرچه درست و حقیقت می پنداشتیم  بر هم می خورد .جهان زمانی حقیقی است که انسان عشق را بشناسد... پیش از ان زندگی میکنیم با این خیال که عشق را می شناسیم  اما شهامتش را نداریم تا انطور که هست با آن روبه رو شویم .عشق نیرویی وحشی است اگر بکوشیم مهارش کنیم نابودمان می کند  اگر  بخواهیم اسیرش کنیم مارا به بردگی می کشاند  اگر سعی کنیم انرا بفهمیم در سرگشتگی و حیرانی  بر جایمان می گذارد.این نیرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد  تا ما را به خدا وبه هم نزدیک تر کند.واما باز اینطور که امروز عشق می ورزیم  برای هر دققه ارامش باید یک ساعت اضطراب بکشیم...

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 11:47 |
انار عاشق

از اواخر بها برگ درختها شروع به ریختن کردن تا الان که تقریبا همه ی برگ هاشون ریخته و از میوه هم دیگه خبری نیست.
ما تو حیاط خونمون یه درخت انار داریم که روبه روش هم یه گلدون گل رز.
درخت ما هم اول میوه هاش شروع به ریختن کردند دونه دونه می خواستن نیروی جاذبه ی زمین راثابت کنند...کم کم برگهاش هم ریخت تا اینکه دیروز من از پنجره نگاهش می کردم دیگه هیچ برگی رو شاخه هاش نمونده .یعنی برگها و میوه ها از درخت سیر شدند که خودشون رو از شاخه ها جدا کردند یا درخت هوس بازو دیگه اونا رو تنها می زاره به عشق میوه و برگ های جدیدو سرسبز ...نمی دونم...می گن یه طرفه نباید قضاوت کرد...
اما هرچه که هست یه اناری پیدا شد که عاشق همیشگی شاخه اش بشه شایدم این عشق دوطرفه باشه...اتفاق کاملا برنزی افتاده یه درخت تقریبا تنومند که همه ی برگهاشو از دست داده و فقط وفقط یه میوه رو بالاترین شاخه اش مونده...
دقیقا همون گل رز هم هر روز یه غنچه میده تابستون و بهار رمقی برای غنچه دادن نداشت اما الان اونم تحت تاثیر قرار گرفته ...مثل عکسها و نقاشیها...
به نظرتون عشق اینا تا کی دووم میاره بالاخره که یه باد تند انار عاشق و فوتش می کنه و می اندازتش ...الهی...حتما غنچه های اون گل رز هم خشک می شن...
یکمی داستانیه اما واقعیه
 
+ نوشته هاي برنزي مینا جی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 8:36 |
سلام
خدا جونم خیلی مهربونی

دوست دارم بنویسم اما قلمم کمکم نمی کنه قلم هم قلمای قدیم، فکر نکرده کاغذو سیاه می کردن
اما الانی ها هر چی رو میندازیم انگار نه انگار شاید دوست دارن بیشتر بکشند...
البته تقصیر خودمه آره مدتی بود تمام اوغات بیکاریمو مشغول سیاه کردن و طرح زدن در کاغذهای A4بودم قلم بیچاره هم دیگه نوشتنو فراموش کرده ...
مث قدیما دیگه نمی تونم احساسمو با نوشتن بیان کنم...
کاش زندگی اونجوری بود که تو نقاشی ها می کشیم.یکی می گفت هر کسی می تونه زندگیشو اونجور که تو ذهنش طراحی می کنه بگذرونه اگه با مواد رنگی و جذاب و شاد باشه زندگیش همون جوری می شه اگه فقط قلم سیاه و انتخاب کنه با همه ی قشنگی که رنگ سیاه داره دچار افسردگی و زندگی یکنواخت ویکرنگی می شه ...یکمی موضوع فلسفی شد...خوب اگه فقط یه رنگ انتخاب کنیم اما یه رنگ شاد چی؟؟؟اونجوری هم باز یکنواخت می شه و چشم آدم و می زنه وخستگی میاره.
رنگا پیش همدیگه و ترکیبشونه که قشنگه...
+ نوشته هاي برنزي مینا جی در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 9:9 |
سلام به خود خودم
امروز 29 مهرماه است  31 روز از تولد من گذشته ، 29 شهریور تولدم بود.
امسال روز تولدم با احیا ها مصادف شده بود  به خاطر همین دلم نیومد چیزی بنویسم
 در عوض بر خودم ماهگرد گرفتم ...
یا زمان خیلی زود می گذره یا حافظه ی من خیلی خوب کار می کنه  چون من دقیقا تولد پارسال و پیارسالمو  یادم
لحظه به لحظشو  چقدر زود روز های  سال ورق می خورند  وفقط خدا می دونه  کی به اخرین ورق می رسیم.
من وقتی دبستانی بودم همیشه به دوستام می گفتم من در 18 سالگیم یه کار بزرگ می کنم ،یه کار مهم انجام میدم...
اون موقع ها فکر می کردم هر وقت 18 سالم بشه یعنی یه دختر کاملا بزرگ و عاقل شدم...
روز تولدم  یکی از دوستای قدیمیم که خیلی وقت بود با هم حرف نزده بودیم بهم زنگ زد گفت  خوب بگو امروز 18 سالگیت تموم شدو رفتی تو 19 چی کار کردی؟ اولش متوجه نشدم ...زمان خیلی زود می گذره و خیلی زود دیر می شه اگه دقت نکنی از همه چی عقب می مونی  شاید من در 18 سالگی کاری که در نظرم بودو انجام ندادم  اما یه  سفر مهم و باور نکردنی داشتم  که  مطمئنا زمینه ساز انجام اون کار مهم می شه...
وای ...کاش دوباره بتونم به سرزمین آرزوهام برم...
از خودم عذر خواهی می کنم و با تاخیر زیاد  به خودم تبریک می گم  عزیزم تولدم مبارک

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 12:10 |

 امروز هـــفــتمین روز ماه رجب ،شب جمعه است.

روزی که خداوند همه ی فرشتگانش رو در خانه ی خود جمع کرد.

ودر آن فضای ملکوتی جلوه ای از خود را برایشان  نمایان ساخت...

وبه آنها فرمود که فرصت  این را دارند که یک آرزو داشته باشند

هر چه باشد برآورده می شود

به همین دلیل است که فرشتگان نام این روز را لیله الرغائب گذاشته اند

(به زبون خودمون شب آرزوها***)

قشنگ ترین قسمت این موضوع اینجاست که

فرشتگان همگی برای  بهترین مخلوق خدا یعنی

انسان آرزو کردند...

آرزو کردند که هر مومنی که یک روز از این ماه را روزه بگیرد

کاملاً بخشیده شود  و پاک پاک گردد.

 

حالا که فرشته ها اینقدر به فکر ما هستند  

خوبه که ما هم  یه سلام وصلواتی براشون هدیه بفرستیم.

 

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 18:50 |

سلام

بعد از سفری که داشتم به دلیل اینکه مدتی نبودم هر چی درس و کار عملی ونقشه های مختلف و…بود ریخت رو سرم تا همین دو سه روز پیش به شب کاری رو اورده بودم چون روزها خیلی زود تموم می شدند و کارهای من ناتمام…

تا چند وز اینده هم امتحانات شروع می شوند وبعدش کنکور ودیگر هیچ!

خلا صه سرم خیلی شلوغه…

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:36 |
سحر نبود اما نور از شيشه ي پنجره پشت پلك ها يم افتادو به قلبم راه يا فت وستاره اي در قلبم چشمك زد ... يك ان مثل همه ي خوش باور ها باور كردم كه روز از دل ظلمت مثل اب حيات از درون تاريكي زاييده شده اما نور تنها يك لحظه پائيد و صبح از دروغ خود سياهروي شده بود. به حياط نگاه كردم خورشيد با سر شاخه هاي بيد مجنون جلوي حياط كه نه از شرمساري بلكه به عادت هميشگي سر به زير داشت سلام و احوال پرسي كردوبراي ثواب به درخت هاي لخت سر كشيدو صبح بخير گفت . مژده شان داد كه به زودي رخت سبز عيد شان را در بر مي كنندو اگر برد بار باشند شكوفه ها يا گل هايشان نقش هاي رنگي پوشش سبزشان مي شوند. انگار درختان لب به سخن گشوده بودند ما هنوز تن را از گرد و خاك زمستان پاك نكرده ايم ... خورشيد خنده شكفت و گفت: غمتان كم اسمان بغض مي كند بغضش كه تركيد سرو تن شما را مي شويد... درختان وعده ي خورشيد را باور نكردند. گرد پيري بر ساقه هايشان نشسته بودو حافظه شان ياري نمي داد. باز سر تكان دادندو خورشيد گفت هر روز از روز ديگر گرمتر ودرخشان تر بر شما مي تابيدم ... يادتان نيست............. آواز يك پرنده ي صبح خوان از جايي به گوش رسيد گنجشكان با شادماني از ميان برگ هاي سوزني كاج جوابش را دادند. در باره ي بهار در حال كنكاش بودند. اري يك معجزه است اينكه درختان لخت از زمستان جان سالم به سر برده اند... يك روز صبح مي بيني گرده ي سبز روي انها پاشيده شده چندي بعد لباسهايشان تمام كمال اماده است..با خود مي گو ي افريدگار با چه مهارتي انها را اراسته ... اري عرق خورشيد طلاست نور مهتاب نقره و قطره هاي باران گوهر زندگي ... حال تامل كن كه درخت تنها سر مايه دار اين همه جواهر است.
+ نوشته هاي برنزي مینا جی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 14:42 |

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي روبه قلبت هديه داد دور بزني

و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي

حس كني كه هنوز هم دوسش داري

چقدر سخته دلت بخوادسرت رو باز به ديواري تكيه بدي

كه يك بار زير اوار غرورش تموم وجودت له شده

چقدر سحته تو خيالت سا عت ها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه

دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه

اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز هم دوسش داري

چقدر سخته گل ارزو هاتو

تو باغ ديگري ببينيوهزار بار تو خودت بشكني

و

اونوقت اروم زير لب بگي گل من

 

باغچه نو مبارك

 

 

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 17:45 |

يه مدتي بود كه به وبلاگم سر نمي زدم

نمي دونم چرا شايد بخاطر كمبود وقت

اما نه اين دليل قانع كنده اي نيست اگر مي خواستم وقت به اندازه ي كافي داشتم

شايد هم به خاطر اين بود كه احساس مي كردم

هيچ كس مشتاق خوندن نوشته هاي من نيست...

كه يه دفعه يه تلنگري بهم خورد

يكي تو خودم بهم گفت :اين نوشته ها ارزش دارن

حتما نبايد كه يكي غير خودت اونها رو بخونه و نظر بده...

ارزش اين نوشته ها در اينه كه در اينده

همين خود خودت هستي كه مشتاقي نوشته هاي قديمي رو مرور كني

و

خاطرات و حس هايي رو كه داشتي و ميون

كلمات پنهونشون كردي را بياد بيا وري

اونوقته كه لذت مي بري ...

درسته...

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 17:43 |

گاهي كنار پنجره مي ايستم

 

وبه فردا مي انديشم

 

فردا...

 

فردائي كه چون ديروز پنهان است.

 

پنهان در مه

 

غم غربت را در گلويم خفه مي كنم

 

تا كي گلواژه ي اميد

 

قلب سردم را به تپش وا داردومنادي بهار باشد.

 

تا كي نويد فرداي روشن را

 

با پرستوي عاشق در ميان بگذارد.

 

مي خواهم بگويم از تنهائي

 

از بي كسي واز غريبي

 

از غربتي كه تمام وجودم را انباشته

 

تمام وجودم را

 

ايا فردا مي رسد؟

 

ايا فردا مي رسد روزي كه انديشه هايم

 

چون حباب نباشند

 

زود گذر و نا پيدا!

 

بيا بيا اي تك سوار سپيد پوش بيا.

 

بيا و انديشه هاي بي سامانم را سامان بخش

 

وفلك گمشده ام را به جاده خيس عشق باز گردان

 

آه لحظه ها اندكي آرامتر

 

اندكي آرامتر تا او بيايد

 

ودست هاي خيس و نازكم را در دست بگيردو...

 

...

 

لحظه ها ارامتر نشدند و

 

اين جمعه هم گذشت اما

 

نيامدي...

 

حتي اگر لحظه ها تند تر از حد معمول

 

هم حركت كنند من همچنان

 

منتظر خواهم ماند.

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 18:10 |

هستم وهستي

اما سياهي نه تنها وجودمان را

بلكه اطرافمان راهم فرا گرفته طوري كه همديگر را اصلاا نمي بينيم

چه رسد كه درك كنيم و بفهميم…!

شايد باريكه ي نوري نجات بخش قلب هاي زنجير شدهيمان باشد.

شايد كسي پيدا شودپنجره ي فرسوده ي گوشه ي اتاق را تا نيمه باز كند

كه اگر شود

نور راهي براي ورود پيدا خواهد كرد

اما چه فايده

در اين صورت فقط فضاروشن خواهد شدو

چشمانمانما موفق به ديدنظاهر خواهند شد!

قلب هايمان همچنان تاريك و تارند

براستي سياهي انرا چگونه پاك كنيم

كسي مي تواند كمك كند؟

ايا پنجره اي كاملا باز فايده اي دارد؟

اصلا نور اثري دارد؟

نه ....

راه حل پاك وزلال كردن ان در گرو دو راز است

عنايت او همت خود

همت براي اينكه واقعيت را انجور كه هست درك كنيم و

قصد مقابله وعوض كردن انرا از سر بيرون كنيم

خود را باشرايط وفق دهيم البته نه به اين منظور كه هميشه تسليم باشيم

درست فكر كنيم وبهترين و منطقي ترين را انتخاب كنيم

البته

بهتريني كه فقط به نفع خود باشد درست نيست

بايد همت كنيم و خود خواهي راكنار بگذاريم

درسته همه ي اين كارها فقط با عنايت او به بهترين شكل و درست انجام مي شود

پس در اخر عاجزانه از خودت كمك مي خواهيم

 

از ما روي مگردان و دستي از بينوايان محتاج بگير...

 

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 6:47 |

 

 

 

 

انتظار

 

 

 

انتظار همان قرار ساده است بين من و تو و دستانت.

 

من بروم تو بماني ودستهايت رها شود.

 

انتظار همان قسم ساده است. بين گام هاي من و چشم هاي تو.

 

گام هايم به عادت سفر سلام كند وچشمانت با قدم هايم بيگانه.

 

انتظار رسم ديدن و شنيدن ترانه هاي توست

 

زمزمه ي اهنگ هايي كه هنوز نساخته اي و نگراني براي درد هايي كه هنوز نكشيده اي .

 

انتظار يعني بيا اين جاده مال توست .

 

انتهايش كوچه باغي است پر از گوش هاي شنوا و دل هاي كهنه .

 

روزي خواهي رسي كه همه رفته اند .

 

و...

 

روي ديوار اخرين باغ اين كو چه نوشته اند :

 

 مقصد بعدي خدا مي داند!

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 15:46 |

 

 

 اسامي زنان همراه كاروان عاشورا از شهر مدينه

 

 

 

1) حضرت زينب كبري (س)

 

2) حضرت فاطمه صغري (س)دختر امام حسين (ع)

 

3) حضرت سكينه دختر امام حسين (ع)

 

4) فاطمه دختر امام حسن مجتبي (ع)مادر امام محمد باقر (ع)

 

5) ام كلثوم دختر حضرت علي (ع)

 

6) زينب صغري دختر امير المومنين همسر محمد بن عقيل

 

7) فاطمه دختر علي بن ابيطالب

 

8) حضرت رقيه دختر خردسال امام حسين

 

9) رقيه دختر حضرت علي(ع) ام كلثوم صغري همسر مسلم بن عقيل

 

10) حضرت رباب همسر امام حسين(ع)

 

11) حميده دختر مسلم بن عقيل

 

12) رمله همسر امام حسن مجتبي(ع)مادر حضرت قاسم بن حسن

 

13) زني از بكر بن وائل

 

14) حسنيه

 

15) فكيهه همسر عبد الله اريقط

 

16) كبشه

 

17) فضه خدمتكار حضرت زهرا

 

18) شهر بانو

 

19) عاتكه همسر امام حسين (ع)

 

20) ليلي التميمه

 

21) ام هاني دختر حضرت علي (ع)

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 18:52 |

   اين منم 

 اين من نا چيزم كه از زيبائي هاي او مي نويسم

 

 حرفاشون خيلي قشنگ بود پر بودند از زيبائي وسرشار از ازادگياره پر بودند از بغضي كه به يك باره مي تركد.

 توي حرفاش جازبه خاصي بود اونقدر كه همه را به سمت خودش مي كشوند.هركس حرفاش را مي شنيد يا اينكه

 بعدها مكتوبش را مي خواند واقعا لذت مي برد.

 توي حرفاش ريتم خاصي بود كه توجه هر انساني بهش جلب مي شد.اره اره اون يه اسطوره بودوهست .

 يه اسطوره براي من وهمه ي مردم.او كسي بود كه زبانم را از تعريف كردن عاجز مي كنه و هر چه بگم بازهم

 كم گفتم.

 بعضي وقتها دوست دارم فرياد بزنم بگم چرا چرا اين واقعه رخ داد اما ياد حرفهاي اون بزرگوار اجازه اين كار

 را نمي ده.به اين دليل كه در عمق ان رويداد نارا حت كننده زيبائي وجود دارد كه بايد دركش كردو حقيقت را

 پيدا كرد.

 انسان هائي بوده اند كه تمام تلاش خود را كرده اند تا حقيقت را ناديده بگيرند اما غافل از اينكه حقيقت همچنان

 با قي است.

 كتابهاي زيادي در مورد زندگي نامه ايشون به چاپ رسيده اما نام كتا بي كه من مطالعه كردم اينه:

  زنان عاشورا نوشته سيد احمد رضا حسيني

 

 

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 18:44 |



شاپرك باباي من گم شده اونو نديدي

 

كاش مي شد مي رفتي و تو قتلگاه مي گشتي

 

شاپرك نشين رو شونم شونه هام درد مي كنه

 

شاپرك خبر از بابام بيار اگه رو نيزه پريدي

 

پروانه يه بوسه من بهت مي دم امانتي

 

ببري پيش بابام اگه به چا ك لبهاش رسيدي

+ نوشته هاي برنزي مینا جی در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 18:38 |